تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند 1393 | 18:50 | نویسنده : paniz
خداي من
من دستهايم را دخيل بسته ام
به دامان تو
مرا در اغوش بگير انجا كه هيچ قدرتي قادر به ارام كردن قلبم  نيست
انجا كه به  معناي واقعي از همه بريده ام
و به تو وابسته ام
انجا كه يك تلنگر مرا به نابودي ميكشاند
و نگاه توست ارامش اين طوفان
نميگويم دستانم را بگير
عمريست گرفته اي....
مبادا رهايم كنی


برچسب‌ها: خداي من, مبادا رهايم كنی

تاريخ : دوشنبه چهارم اسفند 1393 | 18:48 | نویسنده : paniz
ﺳﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ . . . ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﺗﻮ ﺧﯿﻠﯽ
      ﺩﯾﺮ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯽ ﺩﺷﻤﻨﺖ ﺑﻮﺩﻧﺪ ... ﺳﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ . . . ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺑﺎ ﻫﻤﮥ
      ﮐﻤﺒﻮﺩﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﻏﺮﻭﺭﺕ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻫﻤﮥ ﻏﺮﻭﺭﺷﺎﻥ ﻣﭽﺎﻟﻪ ﺍﺕ
      ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ... ﺳﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ . . . ﺗﻮ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺭﻭ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﻭ ﺁﺩﻡ
      ﻫﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮﺍﻥ ِ ﭘﺸﺖ ﭘﺮﺩﻩ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ... ﺳﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ . . .
      ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺑﯿﮑﺎﺭﯼ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﺍﺕ ﭘُﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﻟﺤﻈﻪ
      ﻫﺎﯼ ﺍﻧﺪﻭﻩ ، ﺗﻨﻬﺎ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯽ ... ﺳﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ . . . ﺳﺎﺩﮔﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ
      ﺣﻤﺎﻗﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪ ﻭ ﮐﺴﯽ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻓﺮﻁ ِ "\ ﺁﺩﻡ ﺑﻮﺩﻥ "\
      ﺳﺎﺩﻩ ﺍﯼ . . . !!!


برچسب‌ها: ﺳﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﯽ

تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم بهمن 1393 | 0:36 | نویسنده : paniz
هنوز دلخوشی ذهن خسته ام این است که در خیال خودم بی خیال من نیستی!

تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم بهمن 1393 | 0:33 | نویسنده : paniz
گاه دلتنگ میشوم دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها گوشه ای مینشینم و حسرت ها را میشمارم و صدای شکستها و خنده ها را و وجدانم را محاکمه میکنم! من کدام قلب را شکستم؟ و کدام امید را ناامید کردم کدام خواهش را نشنیدم و کدام احساس را له کردم؟ و به کدام دلتنگی خندیدم که چنین دلتنگم!

تاريخ : شنبه بیست و نهم آذر 1393 | 23:6 | نویسنده : paniz
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﻫﯿﭻ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ...!!!

ﻧﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺨﺎﻃﺮﻡ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!

ﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﺧﺒﺎﺭ ﺣﺮﻓﯽ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!

ﻧﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺑﺴﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!

ﻭ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺗﻘﻮﯾﻢ ﺧﻄﯽ ﺑﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...!

ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺳﭙﯿﺪﺗﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ...!!!

ﻭ ﭘﺪﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺗﺮ ...!!!

ﺍﻗﻮﺍﻣﻤﺎﻥ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ...!!!

ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ ﻣﻮﻗﻊ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﮐﺒﺎﺏ
ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﺸﻮﺩ ...!

ﺭﺍﺳﺘﯽ ، ﻋﺸﻖ ﻗﺪﯾﻤﻢ ﺭﺍ ﺑﮕﻮ...!

ﻫِـــــــــــــــــﻪ ......!

ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺶ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﺩﯾﮕﺮﯼ، ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ می برﺩ...!

ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﮔﻮﺭﮐﻨﯽ ﺭﺍ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ...!

ﻭ ﻣﺪﺍﺣﯽ ﮐﻪ ﺍﻟﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯼ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ
ﻭ ﺍﺷﮏ ﺗﻤﺴﺎﺡ ﻣﯿﺮﯾﺰﺩ ...!!!
ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ
ﻣﻦ می مانم ﻭ ﮔﻮﺭﺳﺘﺎﻥ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺗﺎﺭﯾﮏ
ﻭ ﻏﻢ ﻫﻤﯿﺸﮕﯽ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﻢ می ماند.



تاريخ : شنبه بیست و نهم آذر 1393 | 23:4 | نویسنده : paniz
آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود.
 
اول گفتند زني از اهالي جورجيا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه اي در سواحل فلوريدا داشته باشيم. با يك كوروت كروكي جگري. تنها اشكال اش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگي سرطان سينه ميگرفت. قبول نكردمt. راست اش تحمل اش را نداشتم.
 
بعد موقعيت ديگري پيشنهاد كردند : پاريس خودم هنرپيشه
 مي شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشيم. اما وقتي گفتند يكي
 از آنها نه سالگي در تصادفي كشته ميشود. گفتم حرف اش را هم نزنيد.
 
بعد قرار شد كلوديا زنم باشد. با دو پسر. قرار شد توي محله هاي پايين
شهر ناپل زندگي كنيم. توي دخمه اي عينهو قبر. اما كسي تصادف نكند. كسي سرطان نگيرد. قبول كردم.
حالا كلوديا- همين كه كنارم ايستاده است - مدام مي گويد خانه نور
 كافي ندارد، بچه ها كفش و لباس ندارند، يخچال خالي است. اما من اهميتي نميدهم. مي دانم اوضاع مي توانست بدتر از اين هم باشد. با سرطان و تصادف. كلوديا اما اين چيزها را نمي داند. بچه ها هم نميدانند.
 


برچسب‌ها: پرسه در حوالی زندگی, مصطفی مستور

تاريخ : شنبه بیست و نهم آذر 1393 | 23:1 | نویسنده : paniz

کتابش رو بستم. جامدادی رو که چند دقیقه پیش از شدتِ عصبانیت پرت کرده بودم برداشتم. مداد هاش رو یکی‌ یکی‌ گذاشتم سر جاش.

کنارش نشستم، بغلش کردم. بوسیدمش. سرش رو بوسیدم، موهای عرق کرده‌اش رو، پیشونیش رو، گونه ی بر افروخته‌اش رو.

 گفتم نمیخوام هیچی‌ بشی‌. نمی‌خوام دکتر و مهندس بشی‌. می‌خوام یاد بگیری مهربون باشی‌ .نمی‌خوام خوشنویسی یا چند تا زبون یاد بگیری. می‌خوام تا وقت داری کودکی کنی‌.

شاد باش و سر زنده . قوی باش حتی اگر ضعیف‌ترین شاگردِ کلاس باشی‌. پشتِ همون میز آخر هم می‌شه از زندگی‌ لذت برد.

 بهش گفتم تو بده بستون درس و امتحان و نمره هر چی‌ تونستی یاد بگیر ولی‌ حواست باشه از دنیای قشنگِ خودت چیزی مایه نگذاری.

کنارِ هم نشستیم
پاپکورن خوردیم
و فیلم دیدیم
و من تمام مدتِ به خودم
و به یک زندگی‌ فکر می‌‌کردم که آنقدر جدی گرفته بودم.
 زندگی‌ که برای من مثل یک مسابقه بود و من در رویای مدال‌هایش تمام روز هاش رو دویده بودم.
 هیچکس حتی برای لحظه‌ای مرا متوقف نکرده بود.
هیچکس نگفته بود لحظه‌ای بایستم و کودکی کنم.
هیچکس نگفته بود زرنگ‌ترین شاگردان، خوشبخت‌ترین‌ها نیستن



تاريخ : دوشنبه دوم تیر 1393 | 8:25 | نویسنده : paniz
دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسه‌ ایست.
هول هولکی و دم دستی.
برای رفع تکلیف .
اما خستگی‌ات را رفع نمی‌کنند.
دل آدم را باز نمی‌کند. خاطره نمی‌شود.

دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.
پر از رنگ و بو.
این دوستی‌ها جان می دهند برای خاطره‌های دمِ دستی..
این چای خارجی را می‌ریزی در فنجان،
می‌نشینی با شکلات فندقی می‌خوری و فکر می‌کنی خوشحال‌ترین آدم روی زمینی.
فقط نمی‌دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دو ساعت می‌شود رنگ قیر... سیاه ...

دوستی با بعضی آدم‌ها مثل نوشیدن چای سرگل لاهیجان است.
باید نرم دم بکشد.
باید انتظارش را بکشی.
باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی.
باید صبر کنی.
آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی.
باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک.
خوب نگاهش کنی.
عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته، جرعه جرعه بنوشی‌اش و زندگی کنی...

زندگی تان پر از دوستان ناب


برچسب‌ها: سروش صحت, دوستی

تاريخ : دوشنبه دوم تیر 1393 | 8:20 | نویسنده : paniz
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺒﺨﺸﯿــﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ
ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﻭ ﻧﻔﻬﻤــــﯿﺪ
ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ
ﮔﺎﻫﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺻﺒـــﺮ ﮐﺮﺩ
ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺎﻧﺪﯼ
ﺭﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯼ !..
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪﻫﯽ
ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ
ﺗﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻢ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻧﺪﺍﻧﻨــــﺪ
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ
ﻓﺮﻕ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺪ
ﻭ ﮔﺎﻫﯽ . . . ،،،
ﺑﺎ ﯾﺪ ﺑﻪ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﺍ ﻣﺘﺬﮐﺮ ﺷﺪ
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ
ﯾﮑﺠﺎ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧـــﺪ .......


برچسب‌ها: ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺒﺨﺸﯿــﺪ

تاريخ : سه شنبه بیستم خرداد 1393 | 23:14 | نویسنده : paniz
خداوندا تو میدانی ...
منم ، دلتنگ دلتنگم
منم ، یک شعر بیرنگم
منم ، دل رفته از چنگم
منم ، یک دل که از سنگم
منم ، آواز طولانی
منم ، شبهای بارانی
منم ، انسانیم فانی
خداوندا تو میدانی ...
منم ، در متن یک دردم
منم ، برگم ، ولی زردم
منم ، هستم ، ولی سردم
منم ، مُرده م ، منم مُرده م
منم ، یک بغض پر باران
منم ، غمهای بی سامان
منم ، هستم دراین زندان
منم ، زخمهای بی درمان
منم ، دارم تب و تابی
ز تنهائی ، ز بیتابی
منم ، رفته به گردابی
مرا باید که دریابی
منم ، یک آسمان دردم
منم ، دریا شود قبرم
منم ، دنیا شود جبرم
منم ، پایان شده صبرم
منم ، یک ذره گردم
منم ، خواهم کسی همدم
منم ، برخود ستم کردم
دلم خون میشود هردم
منم ، از عشق گویانم
منم ، دردست درمانم
منم ، آمد به لب جانم
خداوندا ! بمیرانم !



  • قیمت روز
  • قالب بلاگفا